بوم گردی در قزوین

بوم گردی در قزوین

هر پیشنهاد میتونه یه هدیه باشه ، ما آدمها همیشه دوست داریم در امن ترین حالت ممکن سفر کنیم و کمترین هیجان رو برای خودمون ایجاد کنیم چون اکثرمون قصدمون از سفر پشت سر گذاشتن خستگیهای کاری هست.کمتر پیش میاد کسی حاضر باشه همسفر بشه با کسی که  نمیشناسه و مقصدشون جایی باشه که تا حالا به اونجا سفر نکرده باشن و واسشون ناشناخته باشه .به نظر من همه چیز رو نمیشه با عقل سنجید و گاهی نیازه حس ها و نشانه ها رو وارد بازی کنی تا همه چی متفاوت و عالی بشه .

با آذر ، دختری هم سن و سال خودم همسفر شدم که یک دوست مشترک ما رو به هم معرفی کرد و دوستی و آشنایی ما شروع شد . مقصد استان قزوین ، روستای شهرک بود . ظرف دوساعت من و آذر وارد زندگی هم شدیم . اول تلفنی صحبت کردیم و یک ساعت بعد توی قطار تهران ابهر نشسته بودیم تا قزوین پیاده شیم. همه ی طول سفر یه کوله بستن بود .کیسه خواب، ظرف غذا، لباس مناسب و حرکت به سمت راه آهن. خب قبلا علیرضا راجب کیسه خواب مناسب سفر یه مقاله نوشته ، دوست داشتید یه نگاه بهش بندازین .

بلیط قطار مسیر تهران تا قزوین ده هزار تومان شد . قطار اتوبوسی تر و تمیز و راحت با قیمت خیلی مناسب. و آشنایی ما شروع شد و تا خود راه آهن قزوین فقط و فقط صحبت کردیم.دو ساعت بعد ، رسیدیم راه آهن قزوین . حدودا ساعت ۵ بعد از ظهر بود و ماهم باید قبل غروب خودمون به روستا میرسوندیم

پرسون پرسون رسیدیم به ماشینهای خطی قزوین الموت . ۲ساعت راه بود تا روستا . با چک و چونه نفری ۱۷۰۰۰تومان دادیم و نشستیم. ماشین راه افتاد . جاده ی قزوین الموت برای من تداعی کننده جاده هراز بود . پر از پیچ و خم و تب و تاب و بالا و پایین . اما از لحاظ پوشش گیاهی و دید بصری خیلی متفاوت بود . دشتهای دلباز و زمینهای طلایی گندم چشم نوازی میکرد و بعد از هر پیچ آفتاب که هی پایین تر میرفت چشم رو کور میکرد .

رسیدیم مقصد نهایی که یه اقامتگاه بومگردی بود و صاحبش دوستِ همسفرم بود . بعد از استقبال گرم و آشنایی و گپ و گفت شروع کردم توی خونه دور زدن و آشنا شدن با محیط. یه خونه قدیمی و قشنگ کاملا سنتی ، بزرگ با ۶ اتاق که کاملا بصورت بومی منطقه و فرهنگ ایرانی بازسازی و تزئین شده بود . فرشهای دستی ، بالشت های گرد و مخروطی شکل ، زیراندازهای ساده و زیبا . دیوارهای کاهگلی ، درهای چوبی آبی فیروزه ای و ستونهای چوبی که نگهدارنده ی سقف بلند خونه بود .

یه بالکن بزرگ رو به حیاط پر از گل و درخت و میوه . اینجا باب دلِ توریستهای خارجی بود . و از گفته های حسین مالک این اقامتگاه بوگردی فهمیدیم که چه رقابتی سر رزرو کردن جا برا آخر هفته هاست . حتی برای ایرانیهایی که از راههای دور و نزدیک میان اینجا تا آخر هفته شون رو خوش باشن. بزرگترین مزیت سفر این بود که خبری از تلویزیون و آنتن موبایل و اینترنت نبود .  ۲۴ساعت رو در آسودگی محض طی کردم بدون هیچ دغدغه ای . بدون استرس. بجاش هوای خوب ، نور مهتاب ، صدای قورباغه ها و نسیمی که از لابلای شاخه های درختا صورتم رو نوازش میکرد و اصالت زندگی رو داشتم . و کاش این دارایی ها همیشگی بودن برام. شب گذشت و فردا صبح توی رختخواب که چشمامو باز کردم با صحنه فوق العاده ای روبرو شدم.پنجره ی اتاق ها تماما با شیشه رنگی آراسته شده بود . نارنجی سبز ، قرمز و زرد .خیره شده بودم به اون همه قشنگی و نمیتونستم از جا بلند شم . با بالا اومدن نور افتاب همه اتاقها پر شده بودن از رنگ و زندگی بسیار عجیب و خوش حال ادامه داشت .

چرا همیشه سادگی زیباترینه؟

بعد از جمع شدن سفره صبحانه ، آستین ها رو بالا زدیم، کفش ها رو ور کشیدیم و عزم کردیم برای رفتن به کار . کاری که حدسشم نمیزنید .

رفتیم همراه پدر و مادر حسین و مردم روستا ، سر زمینهای برنج برای نشا کردن جوونه های شاد و سرحال برنج . کی فکرشو میکرد دوتا دختر از وسط پایتخت پاشن برن وسط گل و لای و دست به کار شن؟ اما اگه تا آخر عمرم هم توی تهران بهترین زندگی رو میگذروندم ؛ نمیتونستم این تجربیات رو بدست بیارم . با حسین و آذر سوار تیلر شدیم و رفتیم باغچه کوچیکی تا سبدهای جوونه های برنج رو برداریم و بریم سر زمین ها 

آفتاب صاف بالای سرمون بود . مادر و پدر حسین ما دوتا رو دیدن و کلی التماس کردن که نه چکمه دارین نه دست کش پس وارد زمین نشین یوقت اوووف میشین ، نمیدوستن روحیه ما ماجرا جویانه تر از این صحبتاست . کفش ها رو دراوردیم و پاچه های شلوار رو زدیم بالا و رفتیم تو گود تا لنگش کنیم . خیلی ، خیلی سخت تر از اون چیزی بود که حتی بتونی فکرش رو بکنی . گِل همه سرعت کار رو میگرفت و در عرض چند ثانیه پا فرو میرفت و محکم میشد جایی که وایسادی و حرکت کردن سخت بود . اما ، فقط مرگِ که علاج نداره و ما کار میکردیم و بقیه وایساده بودن به تماشای ما دوتا . شاید فکر میکردن از روی شکم سیری و بیکاری داریم اینجوری سعی و تقلا میکنیم. اما ، همه ی همش واقعا برای یاد گرفتن و اشنا شدن با کار جدید بود .

دو سه ساعتی پا به پای همه کار کردیم . سر تا پا گل شده بودیم و شدید گرسنه و تشنه . وقت استراحت رسید . اومدیم بیرون از گل و لای و زیر سایه بونی که با چوب و علف ساخته بودن نشستیم . سفره پهن کردن . چای و نون و پنیر و گیلاس محلی خوردیم . و اون لحظه دیگه هیچی از دنیا نمیخواستم جز اینکه برنگردم تهران .نشستیم و شروع کردیم به گپ زدن با مادر پدر حسین . از سختی کارشون گفتن . از اینکه سال گذشته بر اثر سیل چقدر از زمینها و درختاشون رو از دست دادن. از اینکه دولت  برنجها  رو با چه قیمت ارزونی ازشون میخره و از مشکلات گفتن . و ما با شرایط و سبک زندگی اون روستا بیشتر آشنا شدیم.

بعد از کمی استراحت دوباره برگشتیم به ادامه کار و هوا مدام گرمتر میشد . یکساعت بعد به اصرار حسین و خانوادش ما دست از کار کشیدیم و برگشتیم سمت خونه چون عصر باید به سمت تهران بر میگشتیم . مسیر رو نیم ساعت پیاده برگشتیم . توی حیاط  شروع کردیم به ترو تمیز کردن لباسهای خودمون تا بتونیم بریم داخل خونه . ناهار خوردیم و خودمون رو سپردیم دست خوابِ قیلوله ی بعد از کار و ناهار و استراحت کردیم.  همه چی در بهترین حالت ممکن بود . باد ملایم و صدای بلبل ها و انواع اقسام پرنده های دیگه که از پنجره های باز خونه به گوش میرسید . و آرامش یه بعد ازظهر که منو یاد بچگیام انداخت . بعد از ظهرهای بلند و گرم تابستون که مدرسه ها تعطیل بود و با خیال راحت ساعتهای گرمِ روز رو میخوابیدم. ساعت ۶ حرکت کردیم سمت تهران . دوباره با چک و چونه زدن سر قیمتِ مسیر ماشین سوار شدیم تا قزوین . نزدیک اذان بود رسیدیم راه آهن قزوین و سوار قطار شدیم و روونه شدیم سمت تهران .

دستاورد این سفر جدا از تجربه کردن کار کشاورزی ، آشنا شدن با صنعت بومگردی و پیدا کردن دوتا دوست خوب و عالی و هم هدف با من بود .

یه آخر هفته ی خوب رو میتونید رقم بزنید برای خودتون با اقامت توی خونه های بومگردی نقاط مختلف ایران ، برای فارغ شدن از هیاهوی شهر و زندگی صنعتی . برای برگشتن به اصالت خودتون یکبار هم که شده امتحان کنید . دست از سر هتلها و ستاره هاش بردارین . آسمونِ خونه های بوگردی میلیونها ستاره داره و در کنار همه اینها به صنعت احیا و بقای بومگردی کشورمون کمک کنیم  تا جلوگیری بشه از مهاجرت روستایی به شهرهای بزرگ و صنعتی .

با دستِ خودمون جای تیشه زدن به ریشه هامون ، گُل بکاریم کنارشون .

اطلاعیه ها

fintech
امریه سربازی
کاراه آموزشی mini MBA
کارگاه آموزشی آشنایی فرصت های و چالشهای تجاری سازی